اتفاقی که از آن می ترسیدند!

، اطراف را نگاه کرد اما کسی را ندید، آوازگنجشک ها برایش دلنواز بود.بله آن ها بودند که شانه اش را خسته کردند.اما کارخانه خوش حال تر ازهمیشه به نظرمی رسید.او فکر می کرد که دوستانی جدید پیدا کرده است خواست تا با آن ها صحبت کند اما آن ها دیگر نفس نمی کشیدند و دیگر خیلی دیر شده بود برای دوستی...خیلی دیر...

تمام شهر آلوده گشته بود.شهر دیگر آبی آسمانی نبود و دنیای ما تیره و تار شد.

کارخانه همت کرد.او خواست تا همه را زنده کند، او خواست تا طبیعت دگرباره جان بگیرد.او از شهر خارج شد اما دید که خاک هم جان دارد...

او با قدم های بلندش گام های بلندتری برمیداشت گویا مادر دلسوزی برای بشر بود اما قلبش این را تظاهرمی کرد و در ظاهر چیز دیگری بود.

روزها گذشت تا در آن دوردست ها دریا بود.او خود را در آن پرتاب کرد اما آبزیان نابود شدند. او همه را کشت و نابود کرد و درآخر به نابودی خود تن داد تا که طبیعت نفسی تازه کند.

و داستان او این بود که سنگی برداشت و دودکشش را بست تا از درون بمیرد و زمانی در جایی صدای انفجار به گوش مردم رسید وهمه رنگ دودها را دیدند و فهمیدند دودی که شهر را فرا گرفته همان دودی است،که کارخانه را منفجر کرده و شد آن اتفاقی که از آن می ترسیدند. 

برگرفته از داستان یک انیمیشن با اندکی تغییر.

/ 2 نظر / 35 بازدید
زهرا

سلام الهام چیطووووری؟ قالب نو مبارکه!!!!!!!!!! پستت گشنگ بود. بازم بیا وبم.[نیشخند]

محدثه

به وبلاگم بیا. ممنون می شم. آبجی...