در مسیر یک قطار

گفتم:اِ.چه کار کردی؟

گفت:نمی دونی؟

گفتم:چرا این جا رو به هم ریخته کردی.

گفت:کار من تو بندر همینه.

گفتم:خودت جمعش می کنی.

گفت:پس کار من اصلا برات مهم نیست.باشه خودم ریختم و خودم جمعش می کنم.

خم شد تا یکی یکی مهره ها رو جمع کنه.کتفش رو گرفتم و گفتم که خودم جمع می کنم.هر چند که منظورش رو نفهمیده بودم.وقتی تموم مهره ها رو جمع کردم و ریختم توی یک کیسه ای وبهش دادم؛ درحالی که رژلب بنفشی به دست داشت،گفت بزارش تو کیفم.منم از خدا بی خبرهمین کارو کردم.دستم روگرفت و گفت:در ضمن اون آینه رو که توی جیب کیفم هست و به من بده.کارش دارم.

بعد شروع کرد به رنگ کاری.همین جور که رژلبش رو می زد ادامه داد:انگار این کاره نیستی.منظورم روکه نفهمیدی مگه نه؟

منم با سر تایید کردم.

گفت: کار من ریخته گری.یه شرکت بزرگ تو بندر زیر دستمه.اون جا اولا به من می گفتن:رئیس اما حالا می گن شیرزن.مردا رو که می شناسی همیشه قدرت خانوما رو توی کارای بزرگ دست کم می گیرن.حالا فهمیدی.

گفتم:کشتی هم تو دسترست هست یا نه؟ یعنی می تونی برام یه کشتی جور کنی؟

-آره.چیزی که فراوون کشتی.اما خرج داره.

-گفتم هرچی باشه قبول می کنم.فقط یه چیزی باشه که کارم راه بندازه

-حالا تو بگو کارت چیه؟

-منم مث تو.اِ.چرا قطار نگه داشت؟

-الان باید واسه نمازپیاده شیم.می فهمی که؟

-آره.اما وضو نگرفتم.

-بهونه می گیری؟خب برو بگیر.

نمازو که خوندیم؛ دوباره سوار شدیم.تو این فکر بودم.که یه قاتل نماز خوندنش واسه چیه؟

بعد از یه؛ یه ساعتی که شام خوردیم من رفتم بالا بگیرم بخوابم.البته خیلی اصرار کردم اون بره بالا،ولی می خواست پایین بخوابه.آخرمی ترسیدم که کار دستم بده.

ساعتها گذشت، ساعت 2:45 نصف شب بود.صدای خروپف او که نمی گذاشت بخوابم قطع شد.از بالا سر خم کردم و گفتم: بیداری؟

گفت:آره دیگه خواب زده شدم.تو چرا بیداری؟می دونی چی؟من عصر هم خوابیده بودم.

من که ترس جونم را داشتم خوابم نمی برد.ولی به روی خودم نمی آوردم.

گفت: بایدهمرام بیای تا برات کشتی جور کنم.اصلا نمی خوام خرجشو بدی.کشتی های زیادی تحت نظرشرکتم.معلومه که می تونم با اون هر کاری کنم.

-خیلی ممنون.راستی اسمتون؟

-مستعارم نیلو

وقتیکه از قطار پیاده شدیم،خانم نیلو یه تماس گرفت و یه دقیقه هم نکشید تا یه اپیروس مشکی با کلی تشریفات ما رو سوار کرد و خوش آمد گفت.

تو راه که بودیم، دو، سه ساعتی گذشت تا رسیدیم دم اسکله ای،همون نزدیکی های یه بندر.

می خواستم سوار کشتی بشم، گفت:می دونی چی،از من بزرگتر یه نصیحت،سر بریدن مرغ خیلی سختِ.امیدوارم مشکلت حل شه.همین و بس.

من همینطور که سوار کشتی بودم، خیلی به این حرفش فکر کردم.وقتی که رسیدم سر قرار؛ آقای مهرادی رو که دیدم وارد انبار کالاهای مواد غذایی شدیم. کارگران همچنان مشغول جابجا کردن کالاها بودند.

وارد اتاق دفتری شدیم، کوله را باز کردم که مثلا دلارهارو بهش بدم،اما قبلش می خواستم اونو بکشم و دستم رو داخل کوله پشتی کردم،اما تفنگم رو پیدا نمی کردم.

انگار انتقام گرفتن با من یار نبود.فهمیدم کی تفنگم رو برداشته بود.

ومن همونجا قراردادی که به قولا قرارداد بود رو نقض کردم. وهمانروز با هواپیما بازگشتم به تهران.

بلافاصله به شرکتی که محل فرمان انجام ماموریت بود رفتم و دیدم که درش پلم شده.برگشتم خونه و برای اولین باردو رکعت نماز شکر به جا اوردم.

امروز یعنی 21 دی ماه، تو یه شرکت مهندسی کار دفتری انجام می دم و تقریبا دو سال از اون ماجرا می گذره، یادم اون حرف نیلو خانم افتاد که گفت:سر بریدن مرغ خیلی سختِ.فهمیدم که گردن یه مرغ رو سفت چسبیده بود. و اون به من درس بزرگی داد که تفکر آدما حتی خودم درباره یه قاتل خیلی شرم آورِ.ای کاش تو این هفته به نیلو جون،هم کوپه ای که بعدها شد فرشته ی نجات زندگی من یه سر می زدم و حتما همین کارو خواهم کرد. 

/ 13 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محدثه

داستان جالبی بود. موفق باشی.[گل][گل]

سلام.وبلاگ خوبی دارید

بچه کم روو

خدایا . . . ســـــــــــیب که شیرین است سهل ! تــو بگـــو زهــــر ! هرچه که باشـد . . . بیــــار با تمامـــ وجـود ﻣﮯ بلعمـــــ . . . تـو فـقطــ مـــرا از ایــن دنــــیا بنـداز بیـــــــرون !

بچه کم روو

خوب است که دل ها بی صدا میشکنند شبی آرام وگرنه نداشتیم... مرسی از حضورت عزییییییزم[نیشخند][پلک]بازم منتظرم

yeganeh

salam linkidamet shoma ham mano ba esme veblogam belinkin

تک پر

سلام رفیق..خوش آوردی [نیشخند]

دورهم باشیم

دوره ، دوره ی تنهایی دستها نیست دوره ، دوره ی تنهایی دلهاست . . . من تنهایی هایم را پیش فروش نمیکنم صبر میکنم.. فصلش که برسد آن اوی نیامده می آید وبه قیمت میخرد...... به کمتر از آن راضی نمیشوم قیمت نگذارید تنهاییم را گران میفروشم حال که دوره ی ارزانیست تن عریان ارزان آبرو قیمت یک تکه ی نان من میخواهم گران بفروشم تنهایی وسیعم را.......

ترنم

این منم! من...منی پر از تنهایی منی که روح حساسش را پشت موجی از غرور پنهان کرد...

زیبایی ام را پشت در می گذارم

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: " خداوند می‏ فرماید: ای فرزند آدم اگر چشمت‏ بخواهد تو را به حرام وادار کند ، من پلک‏ها رادر اختیار تو قرار داده‏ام پس آن‏ها را فرو بند."